× پاکت سفارش
جمع
هزینه ارسال خرید آنلاین برای پاکت خرید بالای تومان رایگان است
بازگشت به پاکت سفارش (۱)
بازگشت به پاکت سفارش (۱)
کجا به دستتون برسونیم؟
تهران
درحال حاضر فعلا سفارشات شهر تهران انجام می‌شود
کی به دستتون برسونیم؟

کاپوچینو کیک پنیر

نویسنده:
محمد صالح‌علاء

عزیزم لطفا تهرانی باش

همسرم عاقل‌تر از من است. می‌گوید همه‌ی گرفتاری‌ها از زمانی آغاز شد که ما از حرکت ماندیم و ساکن شدیم. که اول مثل بقیه‌ی موجودات یک‌سره در حرکت بودیم. با خانواده، قبیله می‌رفتیم به درختان میوه، سبزی‌های خوراکی می‌رسیدیم. می‌ایستادیم، می‌خوردیم تا سیر شویم و دوباره راه می‌افتادیم. در یک روز بلند به سر می‌بردیم. هرجا خسته می‌شدیم پرده‌ی سیاهی جلوی روزمان می‌کشیدیم، می‌خوابیدیم. 

سپیده‌دم پرده‌ی شب را کنار می‌زدیم برمی‌خاستیم و دسته‌جمعی دوباره راه می‌افتادیم. همسرم می‌گوید نمی‌دانم از کی و چرا یک جا ساکن شدیم! گرفتار سکوت شدیم که تا در حرکت بودیم خوشبختی پابه‌پا همراه ما بود. ما ساکن شدیم، ماندیم و خوشبختی به راهش ادامه داد و روزبه‌روز از ما دورتر شد. همسرم می‌گوید ما تا در حرکت بودیم قوی بودیم. اندام ورزیده و زیبا داشتیم. سکونت ما را ضعیف کرد. برخلاف ما حیوانات به راهشان ادامه دادند و از ما قوی‌تر شدند. بینایی‌شان، بویایی‌شان چشایی‌شان، شنوایی‌ان... همه چیزشان از ما قوی‌تر شد و ما نه‌تنها نحیف و درمانده شدیم که از خوشبختی دور شدیم آن وقت نادانی بر ما مسلط گردید و جنگ‌ها آغاز شد.

همسرم باهوش‌تر و داناتر از من است. او مثل شکرپاش این‌ها را می‌گوید و کام مرا شکرین می‌کند تا این‌که آخر بنا گذاشتیم با هم راه بیافتیم و با شیب ملایمی خودمان را به خوشبختی نزدیک کنیم. من هم با همه‌ی پیشنهادهای همسرم موافقت کردم زیرا که به تجربه دانسته‌ام همسرم هیچ آرزویی جز سعادت و شادکامی من ندارد. پس بالاخره یک روز را انتخاب کردیم که کنار هم بنشینیم و طرح‌های او را برای رسیدن به خوشبختی برنامه‌ریزی کنیم. کنار هم نشستیم و تصمیم گرفتیم دیگر چیزهایی را که دوست می‌داریم، دوست نداشته باشیم. 


قیمت: 25,000 تومان
افزودن به پاکت خرید

دیدگاه خود را با ما به اشتراک بزارید


در حال حاضر دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است.

  • ناشر : پوینده
  • تعداد صفحات: 150
  • شابک: 9789642950461
  • شماره چاپ: 3
  • سال چاپ: 1396
  • نوع جلد: شمیز
  • دسته بندی: داستان فارسی
  • امتیاز:

مقالات پیشنهادی

 اجازه می فرمائید گاهی خواب شما را ببینم

اجازه می فرمائید گاهی خواب شما را ببینم

پنجشنبه‌ 14 اسفند ساعت 11 صبح من عاشق شدم. هوا ابری بود و همه‌ی باران‌های عالم سر من می‌ریخت. گفتن از آن روزی که عاشق شدم چه خوب است. مثل این است که روی زخمی را بخارانی، نه بیشتر. عشق مثل دامنی گر گرفته است، به هر طرف که می‌دوی شعله‌ورتر می‌گردی. چیزی به ظهر نمانده بود، تا سه شمردم و پنجره را باز کردم و ناگهان عاشق شدم. روزی که من عاشق شدم، عالم توفانی شد. بیشتر بخوان
 دست بردن زیر لباس سیب

دست بردن زیر لباس سیب

محبوبم! حالا دیگر پیر شده‌ام. مثل آب ریخته، جوانی‌ام مفقود گردیده.محبوبم! خودم را می‌شمارم. صدها دفعه به دنیا آمده‌ام، هزار دفعه بالیده‌ام، بزرگ شده‌ام، هزار دفعه در جوانی عاشق شما شده‌ام، زیسته‌ام و آخر عاشق مرده‌ام و باز از سر نو دام دام... بیشتر بخوان
 پارچه فروش عاشق

پارچه فروش عاشق

پیش از اختراع موبایل در آداب‌ دلبری هر روز که بیدار می‌شدم به آینه نگاه می‌کردم، زل می‌زدم به ابروی چاچی می‌گفتم: من شهید تیغ ابروی تواَم / خاکم و آسوده‌ی روی تواَم. بیشتر بخوان


کتاب های پیشنهادی

book icon انتشارات پوینده
مشاهده همه arrow icon
book icon به قلم محمد صالح‌علاء
مشاهده همه arrow icon



Some text some message..