کتاب وزارت ترس
آقای رنیت گفت: «فقط جان سختی میکنیم. پشتمان را به دیوار تکیه دادهایم تا وقتی که صلح برسد. آن وقت این قدر طلاق و بدعهدی شیوع پیدا کند که...». با خوشبینی نامطمئنی از بالای بطری چشم به دورنمای وضع آینده دوخته بود. گفت: «از فنجان که ناراحت نمیشوید؟ وقتی صلح بشود مؤسسهای قدیمی مثل این، با رابطی که در خارج دارد، حکم معدن طلا پیدا میکند». و بعد با حالی اندوهگین گفت: «دستكم من به خودم این طور دلخوشی میدهم».
رو همچنان که گوش میداد، همچنان که بارها با خود گفته بود، در دل اندیشید که دنیایی با این عجایب و غرایب را نمیشود جدی گرفت. نه، هرچند خود همواره آن را به سختترین وجهی جدی میگرفت. نامهای معنی بزرگ دائماً مانند مجسمه در ذهنش حاضر ایستاده بودند؛ نامهایی مانند عدالت و قصاص. هرچند همین نامها پس از چند بار تجزیهشدن به صورت کسانی مانند همین آقای رنیت درمیآمدند. اما البته اگر کسی به خدا و شیطان اعتقاد داشته باشد، مسئله این قدرها هم معجزه نبود.
صفحه ۴۳
وقتی مری لناکس درهای بسته را یواشکی باز میکند!
معرفی کتاب کودک باغ مخفی نوشته فرانسیس هاجسون برنت
تو همانی که امشب در رؤیا خواهم دیدش
یادداشتی بر کتاب «تو مثل من فردا دنیا آمدی: نامهنگاریها (۱۹۲۲-۱۹۳۶)، نویسندگان: مارینا تسوتایوا، بوریس پاسترناک، راینر ماریا ریلکه»
پیشخان مردادماه 1404
کتاب های جدید مرداد ۱۴۰۴