کتاب موش ها و آدم ها | نشر علمی و فرهنگی
در غروب یک روز گرم، باد کوچکی برگها را به جنبش انداخت. سایه از تپه بالا میرفت و به قله میرسید. در کنارة ماسهای، خرگوشها همچون سنگهای خاکستری منقوش نشسته بودند و آنگاه که از سوی شاهراه صدای پای آدمی بر روی برگهای برهم فشرده به گوش رسید، خرگوشها بیصدا به پناهگاهها شتافتند. یک هوبرة جسیم به زحمت در هوا برخاست و در رودخانه فرود آمد یک لحظه این محوطه را سکوت فرا گرفت و سپس در ابتدای کورهراهی که به کنار استخر میرفت دو مرد پدیدار شدند.
این دو نفر در کورهراه پشت یکدیگر حرکت میکردند و حتی آن دم نیز که در راه پهن قدم میگذاشتند، همچنان یکی پشت دیگری راه میرفت. هر دو شلوارهای کار و نیمتنههای آبیرنگ با تکمههای برنجی در بر داشتند. هر دو کلاههای بیشکل و سیاه به سر داشتند و بستهای به پشت گرفته بودند. مردی که پیشاپیش میرفت کوچک و چاب و سیهچرده و تیز چشم و قوی صورت بود. همة اعضای او شایان تعریف بود.
صفحه ۲
کتابی برای بچههایی که میگویند کتاب دوست ندارند
معرفی کتاب کودک از کتاب (بدم) خوشم می آید نوشته ماریاخو ایلوستراخو
به وقت تازه شدن دیدگاهها
کتاب دوباره فکر کن؛ معرفی، خلاصه و مهمترین ایدههای آدام گرانت
اگر دماغ حیوانات را داشتی چه میکردی؟
معرفی کتاب کودک با دمی شبیه این چه کار میکنی؟ نوشته استیو جنکینز و رابین پیچ
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید