کتاب زوربای یونانی
خوابم برد. وقتی بیدار شدم زوربا رفته بود. هوا سرد بود و من هیچ میل نداشتم برخیزم. به طرف قفسه کوچکی که بالای سرم بود دست دراز کردم و کتابی را که دوست داشتم و با خود آورده بودم برداشتم: اشعار مالارمه بود. از یک جای اتفاقی آهسته شروع به خواندن کردم، کتاب را بستم، باز ان را گشودم و آخر پرتش کردم. آن روز برای نخستین بار در عمرم این شعرها به نظرم خشک و بی بو و بی مزه و عاری از جوهر انسانی آمد. کلماتی بودند بی رنگ و تو خالی و پا در هوا، به منزله آب مقطری کاملاًً صاف و بدون میکروب، لیکن فاقد ماده غذایی، یعنی بی جان.
صفحه 196
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربرییکی از جذاب ترین،دانا ترین شخصیت هایی که در دنیای کتاب ها خوندم زوربا بود در عین سادگی یک دانای کل بود خیلی دوستش داشتم انگار نویسنده کتاب تحت تاثیر دیدگاه خیام شخصیت زوربا بوجود اورده کتاب با ارزشی بود ترجمه زنده یاد محمد قاضی نظیر نداره