× پاکت سفارش
جمع
هزینه ارسال خرید آنلاین برای پاکت خرید بالای تومان رایگان است
بازگشت به پاکت سفارش (۱)
بازگشت به پاکت سفارش (۱)
کجا به دستتون برسونیم؟
تهران
درحال حاضر فعلا سفارشات شهر تهران انجام می‌شود
کی به دستتون برسونیم؟

احتمالا گم شده ام

نویسنده:
سارا سالار

صدای زنگ تلفن ترتیب مغزم را میدهد. دستم را بیخودی طرفش دراز میکنم، تا قبل از این که مغزم روی تخت ولو شود، صداش را کم کنم…؛میرود وی پیغام گیر…؛ کیوان است. میخواهد بداند خانه هستم یا نه. جواب نمیدهم. سرم را که از روی بالش بلند میکنم، تازه میفهمم چه قدر سنگین است از لا به لای بخار توی سرم، به ساعت میز نگاه میکنم. ساعت ده است یا یازده یا دوازده؟ چه اهمیتی دارد؟ سعی میکنم دیشب را به خاطر بیاورم

و چه عجیب است این ته دل که وقتی چیزی را ازش بخواهی به همان طرف می کشاندت، که وقتی چیزی را ازش تمنا می کنی به همان سمت می چرخاندت، که اگر از ته دل احساس کنی تنهایی، که اگر از ته دل بخواهی دوستی را، دوستی که فقط مال خودت باشد که مثل خودت نباشد .

سال هاست که به من اعتماد دارد، و این اعتماد همین‌جور به آدم می چسبد و جسبش بعد از این همه سال آدم را زخمی میکند و زخمش سوراخ می شود و سوراخش پر از عفونت و چرک.

بلافاصله فکر میکنم به این دلیل باید گفت که وقتی می گویی، یک آن احساس میکنی که هستی، که وجود داری، که از خودت می گویی،از مقصر بودنت، از نترسیدنت، از آن لذتی که می‌بری از گفتنش.

دکتر گفت:«نباید این قدر به گذشته فکر کنی.

نباید ٬ نباید٬ بی خود نبود که کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم این دکترهای روان شناس یا فکر می کنند آدم هیچی نمی داند یا فکر می کنند اگر می داند خب پس باید کارهاش دست خودش باشد.

مثلا اگر می دانی نباید این قدر به گذشته فکر کنی٬ فکر نکن دیگر٬ و اگر نمی دانی نباید این قدر به گذشته فکر کنی٬ بدان و بعد فکر نکن دیگر.به همین راحتی یکی نیست بگوید آقا من به گذشته فکر می کنم و می دانم نباید به گذشته فکر کنم و باز هم به گذشته فکر می کنم.

دکتر گفت:« نباید این قدر به گذشته فکر کنی.»



افزودن به پاکت خرید

دیدگاه خود را با ما به اشتراک بزارید


در حال حاضر دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است.

  • ناشر : چشمه
  • تعداد صفحات: 143
  • شابک: 9789643625429
  • شماره چاپ: 10
  • سال چاپ: 1973
  • موجودی : 1 عدد
  • نوع جلد: شمیز
  • دسته بندی: داستان فارسی
  • امتیاز:

مقالات پیشنهادی

 «آرام بگیرید٬ برادر!»

«آرام بگیرید٬ برادر!»

با این همه، غول‌ها، اگر کسی کاری به کارشان نداشت، چندان هم بد نبودند. آدم بایست می‌پذیرفت که هرازگاه، یکی از این موجودات خشمگین، شاید پس از مرافعه‌ای واهی میان خودشان، سر به دهی بگذارد و بی‌اعتنا به نعرفه‌های اهالی ده و سلاح‌هایی که در هوا می‌چرخاندند، دیوانه‌وار دور بردارد و هر کسی را که بی‌درنگ از سر راهش کنار نرود، می‌گرفت و برای رفت‌و‌آمد، بایست آن را به یک سو کنار می‌زدی بیشتر بخوان


کتاب های پیشنهادی

book icon انتشارات چشمه
مشاهده همه arrow icon
book icon به قلم سارا سالار
مشاهده همه arrow icon



Some text some message..