تاریخ همواره آکنده از وقایع و حوادث مسرتبخش یا جانفرسا بوده است که از رهگذر مطالعهی آن، ضمن کسب آگاهی میتوان احتمال جلوگیری از برخی فجایع را افزایش داد. بیتوجهی به تاریخ نادیده گرفتن انسانیت و جامعهی مدنی است. در کتاب چرا از تاریخ درس نمیگیریم؟ به یاد میآوریم که تاریخ متعلق به بشر است و در انزوا شکل نمیگیرد؛ بنابراین مطالعه و بررسی آن حداقل کاری است که باید انجام دهیم. خواندن این اثر در گذشته شاید برای نظامیان کارآمد بود، اما امروزه برای مردمان هر سرزمینی سودمند است؛ زیرا بینشها نوینی به مخاطب عرضه میکند و هر جا که مسئلهی آزادی و نجات زندگی در عصر دیکتاتوری مطرح است، ملتها باید در آن حضور داشته باشند.
درباره کتاب چرا از تاریخ درس نمی گیریم؟
چرا از تاریخ درس نمیگیریم؟ کتابی مختصر، خوشخوان و حاوی اطلاعات تاریخی بسیاری است که در سال 1943 نوشته شد، اما دو سال بعد از مرگ مؤلفش به چاپ رسید. این کتاب پنجمین اثر در مجموعهی پالتوییهاست؛ مجموعهای که در آن چند متن غیرداستانی با کیفیتی عمومی به همت نشر مان کتاب ترجمه شدهاند. کتاب متشکل از چهار بخش کلی است و مترجم در پایان یادداشتی در باب پولوبیوس به آن افزوده است.
درباره نویسنده
بازیل هنری لیدل هارت[1] 31 اکتبر 1895 چشم به جهان گشود. وی نویسنده و استراتژیست نظامی بود که با شروع جنگ جهانی اول ترک تحصیل کرد و به ارتش بریتانیا پیوست. او طرفدار جنگ مکانیزه و استفاده از تانک و نیروی هوایی در میدان نبرد بود. در این حوزه دست به ابداعاتی زد و تئوری معروف «گسترش سیلآسا» را مطرح کرد که مورد استفادهی نیروهای آلمان قرار گرفت. غافلگیر کردن دشمن از مهمترین استراتژیهای هارت بود. او مدتی مشاور وزیر دفاع انگلستان بود و در سال 1927 بازنشسته شد. فراغت از مشاغل رسمی فرصتی فراهم کرد تا تجارب زیستهاش در میدان جنگ را در قالبهای مختلفی چون زندگینامه، کتاب نظامی و تاریخی به تحریر درآورد. ملکه الیزابت دوم در سال 1966 لقب شوالیه را به وی اعطا کرد و هارت چهار سال بعد در 29 ژانویه 1970 در هفتادوچهار سالگی درگذشت. از آثار او باید به استراتژی، کلیات جنگ جهانی اول، تاریخ جنگ جهانی دوم،خاطرات و چرا از تاریخ درس نمیگیریم؟ اشاره کرد.
بخش نخست: استتار حقایق تلخ
نویسنده کتاب را با پرسشی اساسی شروع میکند: تاریخ چیست؟ و پاسخش را چنین میدهد: تاریخ حقیقت است. در اینجا «حقیقت» نه در مفهوم فلسفیِ آن بلکه در ترادف با «واقعیت» مورد نظر است؛ حقیقتی که عینیت شاخصهی بازر آن باشد. پس در حین جستوجوی روابط علّی میان وقایع باید هدفی در نظر داشت؛ هدفی که مؤلف کتابش را بر آن بنا میکند. باید از تاریخ که به مثابهی حقیقت است، آموخت. هارت اصلیترین راه آموختن از تاریخ را توجه به تجارب دیگران میداند. البته منشأ چنین تفکری به عقاید پولیبیوس برمیگردد. از دید او دو راه برای اصلاح امری وجود دارد: نظر به بدبختی خود و نظر به بدبختی دیگران. بیسمارک هم این تفکر را به شکلی دیگر بیان میکند: احمقها از تجربهی خود درس میگیرند و من از تجربهی دیگران. بنابراین آنچه مطرح است، نگریستن به تاریخ بهعنوان تجربهای جمعی، اما محدود است که مطالعهی آن را به نوعی تجربهی عملی غیرمستقیم تبدیل میکند.
در ادامه، عوامل مؤثر بر جنگ به دو دستهی روحی و جسمی تقسیم میشوند که نوعِ اول اغلب نقش ثابتی دارد و شدت تغییرش کمتر از عامل جسمانی است. «علل وقایعی که سرنوشت مللها را رقم میزنند چه بسیار بستگی دارند به جریانهای لحظهای و گذرای احساسات و همینطور به ملاحظات شخصی آن هم از نوع نازلش، نه به قضاوتهای معقول و سنجیده.»[2]
هارت با «گوشهنشین» نامیدن برخی محققان، مورخان گوشهنشین و دانشگاهی را به دلیل تکیهی بیش از اندازهشان بر اسناد نکوهش میکند؛ زیرا شکاف عمیقی بین تاریخ و کتب تاریخی وجود دارد که سرچشمهی آن به هنر استتار در تاریخنویسی برمیگردد، به این معنا که مورخ با پیشفرضهای شخصی دست به نگارش تاریخ میزند. هارت به نقش پررنگ آلمانها در عقیمسازی تاریخشان _با تحریف و پنهان کردن حقیقت_ اشاره میکند و انگیزهی این کار را جاهطلبی یا وفاداری میداند.
بخش دوم: دیکتاتوری و وارستگی
«منتقدانِ اربابانِ قدرت همیشه با لحنی حق به جانب سرزنش شدهاند و شاید حتی با سرنوشتی بدتر روبهرو گشته باشند. اما تاریخ بارها و بارها بر حقانیت این منتقدان گواهی داده است. ایستادن در برابر حکومت ممکن است رویکردی فلسفیتر از آن چیزی باشد که در ظاهر به نظر میرسد، چون همهی حکومتها به نقض معیارهای اخلاق و حقیقت گرایش دارند.»[3] چنین حکومتی نیازمند مراقبت و رصد شدن است تا از مسیر مسئولیتهای قانونی و اخلاقی منحرف نشود و فراموش نکند که با قرارگیری در موضع قدرت، مستعد خطا و اشتباه است؛ خطایی که میتواند تا ضدبشریترین مراحل پیشروی کند. هارت دیدگاه متفاوتی نسبت به دموکراسی دارد و آن را هدفی دستنیافتی نمیداند که در آرمانشهر روشنفکران متروک مانده است. او دموکراسی را همراه با سنتگرایی، کندذهنی و فرومایگی میداند و نقطهی مقابلش را «استبداد» معرفی میکند که برای پستفطرتی و حماقت ارزش فراوانی قائل است. بنابراین مفهوم دموکراسی تا اندازهای تنزل پیدا میکند و با این وجود حکومت میانمایگان بر حکومت بیمایگان ارجحیت دارد.
الگوی دیکتاتوری در طول تاریخ یکسان است و میتوان تمام نمونهها را با آن تطبیق داد. بر اساس این طرحْ حکومتها در جریان کسب قدرت و بعد از کسب آن رفتاری کاملاٌ متباین دارند که با بررسی آن به روانشناسی تکرارشوندهای از دیکتاتورها میرسیم. «از تاریخ میآموزیم که زمانْ تغییر چندانی در روانشناسی دیکتاتوری ایجاد نمیکند. اثر قدرت بر ذهن کسی که آن را در اختیار دارد، مخصوصاٌ زمانی که آن را با تعدیهای موفقیتآمیزی به دست آورده باشد، در هر عصر و هر کشوری بهطور چشمگیری یکسان است.»[4]
نویسنده برای درک بهتر این ادعا ناپلئون و حملهی 1812 به روسیه را مثال میزند. ناپلئون با جاهطلبی بیحد و حصرش وارد خاک روسیه میشود و هنگامی که به شهر تخلیهشدهی ویلنا میرسد، نخستین آرزوی جنگ بزرگش بر باد میرود؛ اما باز به پیشروی ادامه میدهد. به مسکو میرسد و دوباره شهر را خالی از سکنه میبیند و آنگاه _وقتی میل به جنگیدن و کسب پیروزی در او ارضاء نمیشود_ توجهاش به صلح جلب میشود. بعد از دستور بازگشت، تعداد کثیری از سربازان ناپلئون در راه کشته میشوند؛ اما او افرادش را رها کرده و بهسرعت به پاریس برمیگردد تا حین اعلام شکست مفتضحش در بین مردم حضور داشته باشد. «تقریباً 129 سال پس از آغاز تهاجم ناپلئون به روسیه، هیتلر حملهی خود به روسیه را در 22 ژوئن 1941 آغاز کرد. بهرغم تحولات و دگرگونیهای عظیمی که در این فاصله رخ داده بود، هیتلر قرار بود مُهر تأیید تراژیکی بر این حقیقت بزند که بشر از تاریخ درس نمیگیرد، مخصوصاً «مردان بزرگ» که کمتر از همه از آن عبرت میگیرند.»[5] البته حکومتهای دیکتاتوری گاه ثمراتی هم دارند، زیرا خواست و اندیشهی فرمانروا ممکن است در جهتی کارآمد باشد؛ مثلاً علاقهی دیکتاتوری به نقاشی یا موسیقی باعث پیشرفت آن هنر میشود.
بخش سوم: خون سرخ و پرچم سفید
«تاریخ نشان میدهد که یکی از موانع اصلی در راه پیشرفت واقعیْ افسانهی همیشه محبوبِ «مرد بزرگ» است. «بزرگی» را شاید بتوان در معنایی نسبی به کار برد؛ اما حتی اگر در این معنا بیشتر ناظر بر اوصافی خاص باشد تا ناظر بر یک مجموعهی کامل و یکپارچه، «انسان بزرگ» بت سفالینی است که پایهی ستون آن به دست یکی از امیال طبیعی انسان ساخته شده: میل فرد به اینکه به کسی اظهار ارادت کند و او را بستاید. اما پیکر کلی این بت را کسانی تراشیدهاند که این میل را کنار نگذاشتهاند که مورد توجه قرار گیرند یا خودشان را انسانهایی بزرگ جلوه دهند.»[6] مردان بزرگ بهجای توجه به اصول اغلب جانب مصلحت را میگیرند؛ مصلحتی که مصلحتآمیز نیست و بهعنوان بهانهای آلت دست این بتهای انسانی میشود. وعدههای این مردان بزرگ در بیشتر مواقع دروغین است. هارت از اهمیت وفا کردن به وعدهها میگوید و آن را پایهی اصلی تمدن میداند. وی در ادامه چندین نمونه از پیمانشکنیهای بریتانیا و فرانسه نسبت به لهستان را ذکر میکند که مهر تأییدی بر دیدگاه اوست.
جنگها در احساس و غریزه ریشه دارند، نه تعقل. احساس خشم، غرور، تعصب و ... هستند که نخستین جرقههای جنگ را میزنند و بعد از اتمامِ نمایشِ خون، دو جناحِ پیروز و مغلوب به صلح میگرایند _گویی اقدام به چنین کاری پیش از جنگ و کشتن هزاران انسان ممکن نیست!_ اما طرفین به صلحی پایدار و ثابت نمیرسند. هارت اینگونه استدلال میکند که طرفِ شکستخورده بعد از مدتی به دلیل سرخوردگی در جنگ با طرف پیروز اقدام به انتقام گرفتن و شروع نبرد دیگری میکند. پس جنگ در صلح هم پنهان و ریشهدار است. یکی از عوامل مؤثر بر سیر جنگ اعتدال است که با دقت در اظهارات، شایعات و اعمال میتوان به نوعی از آن رسید.
نویسنده در بخشی تحت عنوان «معضل روشنفکران» نکات مهمی را بیان میکند که اغلب نادیده گرفته میشوند. به عقیدهی لیدل هارت، روشنفکر بیش از آنکه از عقلش پیروی کند، پیرو احساس است و معضل دقیقاً همینجاست؛ زیرا زمانی که روشنفکرانی از این نوع وظیفهی رهبری گروه یا ملتی را بر عهده میگیرند، نتیجه اغلب ناخوشایند است.
بخش پایانی: رویکرد لیدل هارت
لیدل هارت عناوین جالب و عمیقی را در کتاب کوچکش مطرح میکند و هرچند گاه سطحی و بسیار موجز به مطلبی اساسی اشاره دارد، همین اشارات در ذهن خواننده جرقهای میزنند که در ذهن او ادامه مییابد. رویکرد نظامی_سیاسی هارت به تاریخ موجب شده است اشاراتی هم به وقایع تاریخی و جنگهای جهانی داشته باشد و از این طریق نمونههای حقیقیِ ادعاهایش را به مخاطب نشان دهد.
کتاب از انسجام محتوایی خوبی برخوردار است و دستهبندی مطالبش در ذهن کار دشواری نیست. هارت در بیان اظهاراتش نسبت به مسائل مختلف تا حد زیادی داوری منصفانهای دارد و در جایگاه یک منتقد میانهرو از اموری صحبت میکند که سالها به شکلی حقیقی در زندگیاش با آنها درگیر بوده است. وی در پایان به شکلی مثالین نتیجه میگیرد که جهان چون جنگلی تاریک و پرخطر است که «هر لحظه در او بیم فروریختن است»[7] و بشر در این تاریکی به سر میبرد، اما شرافت و مهربانی مانند نوری نجاتبخش عمل میکنند که امید است انسان با دنبال کردنش از این ظلمت رهایی یابد. وی اثرش را با بخشی از کتاب مقدس به پایان میرساند: «اینک، شما را چون میشها به میان گرگها میفرستم. پس چون مارانْ هوشیار باشید و چون کبوترانْ بیآزار.»[8]
بخشی از کتاب چرا از تاریخ درس نمی گیریم؟
«از تاریخ میآموزیم که مستبدانِ خودساخته از یک الگوی متداول پیروی میکنند.
در جریان کسب قدرت: آگاهانه یا ناآگاهانه از وضعیت نارضایتی عمومی از حکومت موجود یا خصومت بین اقشار مختلف مردم سوءاستفاده میکنند. با خشونت به حکومت مستقر حمله میکنند و توسل خود به نارضایتی عمومی را با وعدههای نامحدود میآمیزند (وعدههایی که در صورت موفقیت فقط به میزان محدودی به آنها عمل میکنند). ادعا میکنند که فقط برای مدت کوتاهی خواهان قدرت مطلق هستند (اما پس از رسیدن به قدرت «درمییابند» که زمان رها کردن آن هرگز فرا نخواهد رسید). با ارائهی تصویری از توطئه علیه خود، همدردی عمومی را برمیانگیزند و از آن بهعنوان اهرمی برای کسب تسلط بیشتر در مرحلهای حیاتی استفاده میکنند.
پس از کسب قدرت: خیل زود دست به کار میشوند تا خود را از دست یاران اصلی خلاص کنند و «کشف میکنند» کسانی که نظم جدید را پدید آوردند، ناگهان به خائنانِ به آن مبدل شدهاند. انتقادها را به بهانههای مختلف سرکوب میکنند و دست به مجازات هرکسی میزنند که حقایقی هرچند درست ولی ناهمخوان با خطمشی آنان به زبان بیاورد. در کار گردش پول مداخله میکنند تا موقعیت اقتصادی دولت را بهتر از آنچه واقعاً هست نشان دهند. درنهایت به جنگ با دولتی دیگر رو میآورند تا توجهها را از شرایط داخلی منحرف کنند و بگذارند نارضایتیهای داخلی رو به بیرون فوران یابند. به فریاد کمکخواهی در راه وطن متوسل میشوند و از آن همچون وسیلهای برای محکمتر بستن زنجیر اقتدار شخصی خود به پای مردم استفاده میکنند. روبنای دولت را گسترش میدهند و در همین حال بنیانهای آن را بهشیوهی زیر تضعیف میکنند: با پرورش متملقان به قیمت پشت کردن به مردمان شریف و محترم، با توسل به ذائقه و توجه عمومی به امور پر زرقوبرق و مهیج بهجای ارزشهای واقعی، و با پر و بال دادن به نظرات خیالپردازانه و غیرواقعی بهجای نظرات واقعبینانه. به این ترتیب، بهدست خود یا جانشینانشان به شکلی محتوم آنچه را خلق کردهاند به فروپاشی نهایی سوق میدهند.»[9]
«این یک اصل ابتدایی استراتژی است که اگر حریف خود را در موقعیتی قوی یافتید که اعمال زور بر او پرهزینه است، باید راهی برای عقبنشینی برایش باز بگذارید. این سریعترین راه برای کاهش مقاومت اوست. مخصوصاً در جنگ این شیوه باید یکی از اصول خطمشی شما باشد که نردبانی برای حریف خود دست و پا کنید تا بتواند به کمکش پایین بیاید.»[10]
منبع: لیدل هارت، بی.اچ. 1402، چرا از تاریخ درس نمیگیریم؟، ترجمهی شهاب الدین عباسی، تهران: مان کتاب.
[1]- Basil Henry Liddell Hart
[2]- دیدل هارت، 1402: 39
[3]- همان، 62
[4]- همان، 74
[5]- همان، 78
[6]- همان، 93
[7]- فرخزاد،1342: 23
[8]- انجیل متی، دهم، 16
[9]- لیدل هارت، 1402: 72، 73
[10]- همان، 109

در حال حاضر دیدگاهی برای این مقاله ثبت نشده است.