سهراب کشی نمایشنامهای به قلم بهرام بیضایی است که در سال 1386 به کوشش انتشارات روشنگران و مطالعات زنان چاپ شد. این نمایشنامه اقتباسی از داستان رستم و سهراب فردوسی است که بخشهایی از آن در سال 1385 تحت عنوان «پارههایی چند از مویهی تهمینه» در شمارهی 57 مجله بخارا منتشر شد. سهراب کشی هرگز مجوز اجرا نگرفت، زیرا اجرای آن منوط به شرایطی بود که بیضایی آنها را نپذیرفت.
روایت رستم و سهراب فردوسی
رستم و سهراب یکی از تراژیکترین داستانهای شاهنامه است که با رنگ سرخ خون پایان مییابد. رستم، پهلوان سیستان، شاهنشاه ایران، پسر زال و کهنسالی کاردان به مصاف یلی نوخاسته به نام سهراب میرود و عاقبت با پیروزی در جنگ پرچم ایران و ایرانشاه را بالا میبرد، اما خودش چیزی جز طعم تلخ شکست را حس نمیکند. او که آوازهاش لرزه به اندام دوست و دشمن میاندازد، این بار نمیتواند دوست را از دشمن بازشناسد. رستم بیخبر از وجود پسرش، سهراب، دست به کاری میزند که بار سرزنش و عذابش را باید تا آخر عمر بر دوش بکشد. او شمع وجود سهراب را برای همیشه خاموش میکند.
این غمنامهی اساطیری در زمان پادشاهی کیکاووس، دومین پادشاه کیانی، رخ میدهد. داستان با گمشدن رخش، اسب رستم، آغاز میشود و رستم در پی یافتن آن، سرنوشت ناگوارش را دنبال میکند. او به شهر سمنگان میرسد و شاه سمنگان با احترامی هرچه تمامتر از او استقبال میکند. کمکم آوازهی تنومندی و پهلوانی رستم دستان در شهر دهان به دهان میچرخد تا به گوش دختر شاه، تهمینه میرسد. تهمینهی دلباخته دیداری با رستم ترتیب میدهد و ثمرهی همان دیدار کوتاه، سهراب نگونبخت است. بخش نخست این غمنامه داستان عاشقانهی رستم و تهمینه را روایت میکند؛ عاشقانهای کوتاه و حسرتانگیز، چراکه رستم با پیدا شدن رخش قصد حرکت میکند و تنها یک چیز از خودش به یادگار میگذارد: مهرهای برای فرزندش.
فردوسی در بخش دوم از تولد و قدرت عجیب سهراب میگوید. سهراب به دنبال پدرش با سپاهی از توران و به همراهی ژندهرزم راهی ایران میشود و تا فرارسیدن نبرد تنبهتنش با رستم، جنگها و حوادثی رخ میدهد که در ادامه به آنها اشاره میشود. و در آخر شد آنچه نباید میشد...
گوسان؛ راوی خنیاگر
«کلمهی گوسان را میتوان یک اسم عام و یا اسم خاص محسوب کرد. پاتکانف بیتردید، به درستی آن را اسم عام شمرده و توضیح داده که گوسان کلمهای است که شاید به معنی موسیقیدان در ایران باستان متداول بوده و در فارسی کلاسیک کاربرد آن کنار نهاده شده است.»[1]
این افراد خنیاگر در مناطق مختلف سفر میکردند و داستانهایی را به نظم میسرودند. در سهراب کشی گوسان آغازگر و به نوعی راوی داستان است. او مانند سایر گوسانها با ساز و ابزارش وارد صحنه میشود، اما تا پایان نمایش دیگر دیالوگی ندارند و تنها در پایان کار دیالوگ کوتاهی میگوید و از صحنه خارج میشود.
حال باید دید علت حضور کوتاه این شخصیت در آغاز و پایان نمایشنامه چیست. مونولوگ گوسان را در ابتدای نمایش میتوان همان براعت استهلال[2] تعبیر کرد. فردوسی هم در شروع بسیاری از داستانها از جمله داستان رستم و سهراب از این صنعت بدیعی استفاده کرده است:
«اگر تندبادی برآید ز کنج
به خاک افگند نارسیده ترنج
ستمکاره خوانیمش ار دادگر
هنرمند دانیمش ار بیهنر
اگر مرگ دادست بیداد چیست
ز داد این همه بانگ و فریاد چیست»[3]
فردوسی در همین سه بیت آغازین تراژدی رستم و سهراب، بهطور مختصر موضوع داستان را که کشته شدن جوانی ناکام - همان ترنج نارسیده- است با ایجاز و ظرافتی تمام به تصویر میکشد.
بیضایی در این مونولوگ ابتدایی نمایش هر دو بخش اول و دوم داستان فردوسی را ترکیب کرده است. فردوسی در بخش اول با استفاده از براعت استهلال گوشهای از داستان را به مخاطب عرضه میکند و در بخش دوم ادعا دارد که این تراژدی را از گفتار دهقانی نقل میکند. بیضایی بهجای دهقان، کاراکتر گوسان را برمیگزیند.
«ز گفتار دهقان یکی داستان
بپیوندم از گفتهی باستان»[4]
در سهراب کشی گوسان با جامی در دست وارد میشود که شاید همان جام جهاننماست؛ جامی که انسان را از سرنوشتش آگاه میکند و در اینجا داستانی از افسانهها را به مخاطب نشان میدهد؛ داستانی که پایان تلخی را رقم میزند و تلخی بیپایانش تا قرنها دهان به دهان میگردد. بنابراین حضور گوسان به همراه جام جهانبین هرچند هم کوتاه باشد، انگیزه و سببی دارد و اوست که در ابتدا شخصیتهای اصلی نمایش مانند رستم، تهمینه، سهراب، چهار سردار و گردآفرید را معرفی میکند.
«گوسان نقش قابل توجهی در زندگی پارتیها و همسایگان آنها تا دورهی ساسانیان ایفا کرد. فردی که پادشاهان و عوام را سرگرم میکرد، ممتاز در دربار و دارای وجههی مردمی، حاضر در سوگواریها و جشنها، مرثیهخوان، هجونویس، نقال، موسیقیدان، ثبتکنندهی پیروزیهای گذشته و مفسر دوران خود بود.»[5]
«آنها بهعنوان انتقالدهندهی موضوعهای سنتی و بدیههگویی میبایست مطالب بسیاری را در حافظه ثبت کنند و بهعلاوه روشهایی جهت آهنگسازی و تکنوازی میآموختند.»[6]
پس با این اطلاعات میتوان به ابعاد گوناگونی از زندگی گوسانها پی برد و فهمید که آنها از چه جایگاه بلند اجتماعی و فرهنگی برخوردار بودند. متأسفانه از گوسانها آثار انگشتشماری به شکل غیرمستقیم بهجا مانده است که عبارتاند از: یادگار زریران، بخش عظیمی از شاهنامه و ویس ورامین.
روایت بیضایی
بیضایی داستان را با حوادث جدیدی میآمیزد که فکر اصلی پشت آن برای مخاطب تازگی دارد. او قصد دارد که صحنهی جاندادن سهراب و احوالات شخصیتها را در آن حین به بیننده نشان دهد. بنابراین روایت او از پایان تراژدی -که ضربت خوردن سهراب است- شروع میشود و با پیشروی در سیر نمایش تصاویری از حوادث گذشته را از زبان شخصیتهای مختلف ارائه میدهد و در زمان حال به وقایع گذشته رجوع میکند. در حقیقت بیضایی مضمون و طرحی داستانی را از اساطیر کهن ایرانی میگیرد و با افزودن دیدگاهها و واکنشهای جدید، خود طرحی تازه بهوجود میآورد. برای همین در آغاز این نمایشنامه را اثری اقتباسی خواندیم.
بیضایی در این بازآفرینی بیشتر واکنشهای شخصیتها را برجسته میسازد و این واکنشها را از جایی شروع میکند که داستان فردوسی اتمام مییابد. ماجرای رستم و سهراب در شاهنامه با مرگ سهراب و مراسم عزاداری تمام میشود. بیضایی از پیش از مرگ سهراب تمامی شخصیتها را آگاه میسازد که این جوان غرق در خون همان پسر ندیدهی رستم است و باید چارهای اندیشید و او را از مرگ رهاند، اما نکتهی اصلی در همینجاست که واکنش همهی آنان حرف زدن است نه کار کردن. در این بین پرسوناژهای دیگری چون افراسیاب، زندهرزم و هجیر دوباره برای مدتی روی صحنه ظاهر میشوند و با گفتن حرفشان از صحنه خارج میشوند. انگار برای ورود هر یک از آنها زمانی مناسب و خاص در نظر گرفته شده است. برای مثال افراسیاب زمانی وارد میشود که سهراب سخن از توران و تورانشاه میزند و افراسیاب با مونولوگی نسبتاً طولانی ماجرای توطئهچینیاش را برای افکندن رستم شرح میدهد. «آن که ماند، پسرکشی است یا پدرکشی؛ بدنام دو گیتی!»[7]
| «پسر را نباید که داند پدر | که بندد بدان مهر جان و گهر |
| چو روی اندرآرند هر دو به روی | تهمتن بود بیگمان جنگجوی |
| مگر کان دلاور گو سالخورد | شود کشته بر دست این شیرمرد»[8] |
زمانی که سهراب از دو چشم آهویی میگوید، گردآفرید هراسان وارد میشود و داستان نبردش با سهراب و دلبستگیاش به او را بازگو میکند. پس گویی نویسنده با فکری دقیق زمان ورود هر شخصیت را انتخاب و ارتباطی بین ورود کاراکتر با دیالوگ پیشین ایجاد میکند.
سرخاب ناکام
سهراب با اینکه در شاهنامه شخصیت اصلی به شمار میرود، اما در این اثر موجودی افتاده و نیمهجان است که گهگاه سخنی میگوید. بیشتر تمرکز بر کسانی است که گرداگرد او را برای یاریرسانی فراگرفتهاند. واکنشها و سخنان آنان است که مقصود اصلی نویسنده را به مخاطب میفهماند. چیزی جز تباهی و مرگ در انتظار سهراب نیست، این نکته از اسمش هم پیداست. سهراب همان سرخاب به معنی دارنده خون سرخ است؛ همان خونی که در برابر خودخواهی و تکبر پدرش ناجوانمردانه پایمال میشود. در واقع سهراب از سادهترین و مظلومترین شخصیتهای شاهنامه است که نادانسته خودش را در معرض هلاکت قرار میدهد. او که نوجوانی بیش نیست با پروراندن آرزوهای کودکانهاش راهی مسیری بدون بازگشت میشود. البته در انتخاب این راه عوامل دیگری هم مورد توجه است که مهمترین آنها همان تحریکی است که از جانب تورانیان و افراسیاب صورت میگیرد و این به تخیلات سهراب پر و بال بیشتری میدهد. سادهدلی سهراب در بخشی کاملاً مشخص میشود که او به جای کشتن هجیر، نگهبان دژ سپید، او را زنجیر میکشد یا آن بخش که فرصت کشتن گردآفرید را دارد، اما راه گریزش را باز میگذارد و بعد از تصرف دژ با هیچ یک کاری ندارد. سهراب در طی سفرش از پهلوانان مختلفی دربارهی رستم میپرسد، اما آنان با این گمان اینکه او قصد کشتن رستم را دارد، مدام اطلاعات نادرستی به او میدهند و همین هم سهراب را بیش از پیش سردرگم میکند. در آخر هم در انتظار نوشدارو از دنیا میرود.
رستم دستان
«چه گویم چرا کشتمش بیگناه؟
چرا روز کردم بروبر سیاه»[9]
نامآورترین پهلوان اسطورهای ایران باستان بهراستی کسی جز پسر زال زر، رستم تهمتن، نیست. از او در شاهنامه شخصیتی بلندمرتبه نمایان شده است، شخصیتی که برای وطن و شاهنشاهش هر خانی را از سر میگذراند و در این راه مصائب بسیاری را تحمل میکند. در سهراب کشی سخنان و اعمال رستم همان سوگ و غم از دست دادن پسرش را بازگو میکند و این درد با جزئیات بیشتری بازگو میشود؛ جزئیاتی که در شاهنامه به چشم نمیخورد.
رستم با فهمیدن اینکه سهراب پسرش است و مرگ انتظارش را میکشد از خود بیخود و در چند بخش حتی دچار نوعی بحران هویت میشود. او خودش را همان سهراب جوان میبیند؛ سهرابی که با ریختن خونش شماتت عالم را برای رستم به بار میآورد. اما رستم بیش از هرکس دیگر خودش را ملامت میکند و با مقصر دانستن خودش بیشتر مغموم میشود. گاه خودش را سهراب جوان و سهراب را رستم سالخورد میپندارد. با این تفکرات هرچه بیشتر به دنبال دلیلی برای جنایش میگردد و در آخر علت اصلی را یک چیز میداند: ترس. همین ترس از جان است که باعث میشود رستم با نیرنگ و حیله ناگه به سهراب خنجر بزند. ترس به راستی مقولهی پیچیدهای است، از آن حسهایی که تا اعماق وجود آدمی رخنه میکند. رستم در اینجا دچار دو ترس میشود: یکی پیش از کشتن سهراب و دیگری بعد از کشتن او. ترسی که بعد از مرگ سهراب رستم را فرامیگیرد ترس از ملامت است، ترس از نحوهی برخورد تهمینه و زال. انگار رستم خودش را محاصره شده در میان سرزنشهایی میبیند که همگی بجا و بهحق است.
ماتمزدهی نالان
«بخواب کودکم؛ دیگر تو را پای گریز نیست از خوابی که همواره از آن میگریختی. بخواب و خواب شمشیر مَبین و از پدر مپرس که هرکه نپرسید، زنده ماند. آرام جانکم دیگر خواب بد نخواهی دید و دیگر پرسشی نخواهی داشت.»[10]
تهمینه کاراکتری است که از دید سایر شخصیتها پنهان اما برای بیننده قابل مشاهده است. مکالمات او در اوایل نمایشنامه کوتاه و به شکل سؤال و جواب است. گاه فقط یک جمله را مدام تکرار میکند و گاه فقط دو چوب را برهم میزند. اما در اواخر صحنه است که با تکگویی طویلی تمامی حسرتها و احساساتش را در قالب کلمات بروز میدهد. در این میان زنانی هم به همراهی او مویهکنان ناله سر میدهند و تهمینه بیشتر در ماتم فرو میرود و در آخر هم همین ماتم بیپایان است که باعث خودکشیاش میشود.
دو نکته در این قسمت وجود دارد. اولی وجود گروهی به نام "زنان" است که کاملاً نقش و عملکری مانند همسُرایان دارند و اجماع نالهی تهمینه و زنان برای مرگ سهراب هم بسیار شبیه به تراژدی زنان تروا و زنان فنیقی اثر اوریپید است. در زنان تروا، هکوب برای از دست دادن پسر و شهرش به همراهی زنان تروایی اسیر فغان میکند و در زنان فریادخواه هم مادران کشتهشدگان جنگ آرگوس و تبای خواهان بازگشت أجساد فرزندانشان هستند. شاید محتوای اصلی این آثار با هم متفاوت باشد، اما در همهی آنها ماتم و سوگواری مادرانی دیده میشود که چشم به راه فرزندشان هستند، چه زنده و چه مرده.
نکتهی دیگر خودکشی تهمینه است که پدیدهای تکراری در نمایشنامههای یونانی است. در آثاری چون زنان تراخیس، هیپولیت و ... کاراکتر اصلی زن به علت ناکامی یا از دست دادن کسی اقدام به خودکشی میکند و انگار رسمی جافتاده است که اگر آنچه زنی میخواهد، نشود سرانجام یا خودش را حلقآویز میکند یا با دشنهای پهلویش را میدَرَد. در واقع این تصویر زنان اساطیری یونان باستان تا حدی شبیه به تصویری است که بیضایی از تهمینه ارائه میدهد؛ هر دو نالان و ماتمزده و هر دو در فکر خودکشی هستند.
جابهجایی در زمان
پیشتر گفته شد که بیضایی با بازگشت از حال به گذشته وقایعی را به مخاطب مینمایاند. این جابهجایی زمانی به نویسنده فرصتی میدهد تا در کنار روایت اصلی- که همان روایت فردوسی است- روایت فرعی و جدید خودش را هم وارد صحنه کند. در حین این جابهجاییهای زمانی اطلاعات مختلفی به خواننده داده میشود که اغلب آنها را میداند. برای مثال به شکلی مختصر از هفت خان رستم میگوید:
«خواب شکستن شمشیر پیش شیر
خواب گسستن زه از کمان و بند از بند، در جنگ اژدها!
خواب گریز رخش، در تشنگی بیابان!
خواب پریدن از خواب-باژگونهسان- در اَندَروای آسمان، در پنجهی دیو پران!
خواب در آمیختن با پیرزن جادو!»[11]
بند اول به خان یکم، بند دوم به خان سوم، بند سوم به خان دوم، بند چهارم به خان ششم و بند پنجم به خان چهارم اشاره میکند. بیضایی نهایت ایجاز را در تصویرسازی این نبردها و سفرها بهکار برده است.
در بند زیرین مقصودش از یل رویینتن مبهم است، چراکه اگر منظور نبرد رستم با اولاد در خان پنجم باشد باید گفت که اولاد رویینتن نیست! پس مقصود اسفندیار رویینتن است، اما نکته اینجاست که نبرد او با رستم پس از ماجرای رستم و سهراب است. با تأمل بر بند بعدی متوجه میشویم که این سه بند آخر خوابهایی دربارهی وقایع آینده است. بند اول به نبرد رستم با اسفندیار و دو بند آخر به مرگ رستم اشاره دارد.
«خواب چنگ در چنگ زدن با یلی رویین تن!
خواب نشناختن مرگ و برادر از هم!
خواب سواره فروافتادن در گودال نیزهها!»[12]
[2]- آغاز کردن شعر یا نثر با کلماتی زیبا و ساده و روشن است که با اشارهای لطیف، متناسب و کوتاه به اصل مقصود رهنمون باشد، چنانکه خواننده ادامهی آن را در یابد.
[3]- خالقی مطلق، 1369: 117
[4]- همان، 118
[5]- بویس، مری؛ گوسانهای پارتی و سنتهای خنیاگری در ایران، ترجمهی مهری شرفی، مجلهی چیستا، تهران، 1369، 756
[6]- همان، 762
[7]- بیضایی، 1400: 33
[8]- خالقی مطلق، 1369: 128
[9]- همان، 193
[10]- بیضایی، 1400: 103
[11]- همان، 63
[12]- همان، 64

در حال حاضر دیدگاهی برای این مقاله ثبت نشده است.