مرگ روشنفکر، دیوانگی است
مروری بر کتاب سمفونی مردگان نوشتهی عباس معروفی
از اون دو تا صندلی کوچولوی روبهروی هم شروع شد که هر وقت سوار قطار بشی خالیان. داشتم میرفتم نیویورک خواهرمو ببینم و شب پیشش بمونم. تام لباس رسمی تنش بود با کفش چرمی براق، و من نمیتونستم چشم ازش بردارم، ولی هر دفعه که به من نگاه میکرد وانمود میکردم دارم به آگهی بالای سرش نگاه میکنم.
صفحه ۳۳