کتاب به اجاقت قسم...
من پس از آنکه با وجود تلاش بسیار و سپردن راه های ناهموار به مقام مهمی دست نیافتم دلسوز و مردم دوست شدم و به فکر با سواد کردن بچه های بی صاحب عشایر افتادم.
به پشت میزنشینی و ترقیات معمول اداری رغبت نداشتم و به این فکر افتادم که بضاعت مختصر سوادم را که در طول تبعید پدر و مادرم به تهران، در مدت سلطنت رضاشاه به دست آورده بودم در طریق تعلیم و تربیت عزیزان عشایری به کار برم. کعبه ی امیدم وزارت آموزش و پرورش بود. به سالنهای انتظار رفتم عریضه های بلند بالا نوشتم، سر تعظیم فرود آوردم و کمر خم کردم.
چاره ی درد نشد. گردانندگان این دستگاه عریض و طویل آن چنان سرگرم تدارک و تهیه ی تصدیق و دیپلم برای شهریها و قصباتی ها بودند که مجالی برای حل مشکل من نداشتند.
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید