کتاب برف های آبی
قبل از خرید کتاب برف های آبی بخوانید
اگر تصور میکنید تمام داستانهای مربوط به دوران استالین و سیبری شبیه به هم هستند، این کتاب شما را غافلگیر میکند. کتاب برفهای آبی (Les Neiges bleues) روایتی متفاوت است؛ نه از درون اردوگاههای کار اجباری، بلکه از «اتاق انتظار گولاگ». جایی که زندگی جریان دارد، اما زیر سایهی سنگین مرگ و گرسنگی. این کتاب با فصلهای کوتاهی که هر یک داستان مستقلی به نظر میرسند، دنیایی مسحورکننده و در عین حال بیرحم را به تصویر میکشد.
درباره کتاب برف های آبی
داستان از زبان پسربچهای هشتساله به نام «پتیا» (پیر) روایت میشود که خانوادهاش لهستانی هستند. ماجرا در دهه چهل میلادی در یکی از شهرهای کوچک سیبری در دل تایگا میگذرد. پتیا و خانوادهاش تبعیدیانی هستند که حق خروج از شهر را ندارند و در کنار مجموعهای رنگارنگ از قومهای ستمدیده (استونیاییها، کرهایها، اوکراینیها و...) زندگی میکنند. مهمترین دغدغهی شخصیتهای داستان، فرونشاندن گرسنگی و نبرد با سرماست. در این میان، مادرِ راوی که به او لقب «زیبایی» دادهاند، شخصیتی قدرتمند و الهامبخش است که سعی دارد در میانهی این جهنم سرد، زندگی را حفظ کند. کتاب ترکیبی از خشونت عریان و لطافت کودکانه است؛ جایی که فکر کردن در برابر تهدید مرگ، لباس مبدل به تن میکند.
خواندن این کتاب به چه کسانی پیشنهاد میشود؟
- علاقهمندان به ادبیات روسیه و اروپای شرقی و داستانهای مربوط به دوران شوروی و استالین.
- کسانی که به رمانهای زندگینامهای و روایتهای کودکانه از جنگ و تبعید علاقه دارند.
- دوستداران داستانهایی که امید و بقا را در سختترین شرایط به تصویر میکشند.
معرفی نویسنده و مترجم
پیوتر بدنارسکی (متولد ۱۹۳۴ یا ۱۹۳۸)، شاعر و نویسنده لهستانی است که خود در کودکی به همراه خانوادهاش به سیبری تبعید شد و تنها فرد خانواده بود که زنده ماند. او سالها در نیروی دریایی تجاری کار کرد و آثار بسیاری آفرید. این داستان برگرفته از خاطرات کودکی خود اوست. ترجمهی این اثر توسط قاسم صنعوی (مترجم پیشکسوت و نامدار) انجام شده و نشر هرمس آن را منتشر کرده است.
جملات کتاب
«همیشه گرسنه و ژندهپوش و غرق شپش بودیم... مهمترین مسئله ما فرونشاندن گرسنگیمان بود و نبرد با سرما.»
«ما جز زندگیمان، جز این خردک شرر آسمانی روی زمین ظریف و حساس، که در معرض وزش بادهای عصر آهنین بود چیزی نداشتیم. همهچیز بر ضد زندگی، به خصوص بر ضد زندگی ما دسیسه میچید.»
«میخواهند کجا بروند؟ از اینجا که نمیشود فرار کرد. این را میدانند ولی میخواهند آزاد بمیرند. گمان میکنند آزادی پشت در شروع میشود. عجب ابلههایی.»