کتاب ابری به دشت خاطره می بارد
«… به سراغش رفتم. خانهی سه طبقهی خاکستری رنگ، در محلهای که خوب نمیشناسمش، واقع در شهری که بیش از هر شهر دیگری برایم آشناست؛ تهران.
نزدیک خانه که رسیدم او زودتر از آن چه انتظارش میرفت، از طبقهی سوم سرش را بیرون آورده بود و با لبخند آمدنم را تماشا میکرد. در را برایم زد، وارد شدم. آهستهتر از همیشه از پلهها بالا رفتم تا بیشتر به نگرانیام از روند کتابش فکر کنم. چطور میخواهم زندگیاش را بنویسم؟ آیا این طور شروع خواهم کرد؟
«هوش مصنوعی در دستکاری احساسات خیلی خوب خواهد شد.»
مصاحبه با کازوئو ایشی گورو، در بیستمین سالگرد انتشار رمان هرگز مرا رها نکن
مبارزه با دستان خالی
معرفی کتاب شورش تکنفره نوشتهی میروسلاو کرلژا
بیدارم نکنید، بگذارید همینطور بمیرم!
معرفی کتاب واقعیات قضیهی آقای والدمار همراه با دو نقد ادبی نوشتهی ادگار آلن پو