کتاب آن بیست و سه نفر
زمستان در دشت های خیس خوزستان همانقدر سرد است که تابستان
در رمل های تشنۀ آنجا گرم. بادی استخوان سوز از روی نیزار می آمد. صورتم از سوز
سرما سرخ و پوتین هایم از گل های چسبناک سنگین شده بود. شکمم از گرسنگی قار و قور
می کرد. بی وعده، چشم به راه کسی بودم انگار؛ که از انتهای دشت باران خورده
لندکروزی گل اندود نمایان شد که به سختی خودش را به سمت سنگرهای ما پیش می کشید.
روایتگر هراس آخرالزمان
مروری بر زندگی و آثار لاسلو کراسناهورکایی برنده نوبل ادبیات ۲۰۲۵
اگر دماغ حیوانات را داشتی چه میکردی؟
معرفی کتاب کودک با دمی شبیه این چه کار میکنی؟ نوشته استیو جنکینز و رابین پیچ
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز...
چند خط دربارهی کتاب در محضر لاهوتیان نوشتهی محمدعلی مجاهدی