کتاب کفتار
شاید به دنیا آمده بودم، تا فریاد بزنم، آن بخش از هم پاشیدهی زندگی را، که نامش، بیکسی و تنهایی بود؛ آن هم، با مویههایی کشآمده، که سکینهی همسایه را نیز، کلافه میکرد. توی آغوش نه چندان گرمش، گویی بالا و پایین نمیشدم؛ و انگار او مرا، به سینههای فروافتادهاش، نمیفشرد؛ و التماسهای زنانهاش را، به پایم نمیریخت...
سکینه، هم چون تمام بیهودگیهای زندگیاش، تلاشی بیهودهتر داشت، برای ساکت کردنم. بچههایش نیز، برای آرام کردنم، به یأسی سرد دچار شده بودند؛ و مرا مدام، با خشمی فروخورده و یا آشکار، توی دستهای استخوانی و یا آغوش استخوانیترشان، بالا و پایین میکردند؛ و با لب و لوچههایی کشآمده و از کثیفی سرشار، میکوشیدند، مرا، به خنده وابدارند؛ اما... افسوس!...
صفحه 113
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید