کتاب ماشین زمان

نویسنده: اچ.جی.ولز

بعد فهمیدم چه اتفاقی افتاده. من خوابم برده و آتش خاموش شده بود. چه حس وحشتناکی بود که می‌دیدم انگشت‌هاشون دور گردنم، بازوهام و لابه‌لای موهام می‌گردند و چنگ می‌زدند. درست مثل این بود که تو چنگ به تارعنکبوت غول‌آسا گرفتار شدم. به‌نظرم می‌رسید که مرگم نزدیکه.

زیر فشار و سنگینی دست‌های اون گروه وحشتناک به زمین افتادم، دندان‌های کوچولوشون توی گردنم فرو رفت. غلتی زدم و خودم رو به چماق آهنی رسوندم. به محض اینکه دستم به اون رسید، یک قدرت آهنی به سراغم اومد. چماق رو به سر و صورت اشباح کوبیدم. با هر ضربه، صدای خرد شدن بدن و استخوان اون‌ها رو می‌شنیدم. چیزی نگذشت که تونستم خودم رو از چنگشون خلاص کنم.

صفحه ۱۳۰

متاسفانه این کتاب موجود نیست

کتاب ماشین زمان

متاسفانه این کتاب موجود نیست

دیدگاه‌ها

در حال حاضر دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است.

مطالب پیشنهادی

سرخوردگی؛ نوید آینده‌ای خوش

مروری بر کتاب حسرت نوشته‌ی آدام فیلیپس

به سرزمین‌های غریب سفر کنید

معرفی کتاب کودک سفر به سرزمین‌های غریب نوشته‌ی سونیا نمر

شعرداستان‌های آقای معلم

مروری بر کتاب دوباره از همان خیابان‌ها نوشته‌ی بیژن نجدی

کتاب های پیشنهادی