مرگ روشنفکر، دیوانگی است
سمفونی مردگان؛ معرفی، خلاصه داستان، شخصیتها و نقد رمان عباس...
مادرم سوت زد و گفت «خب حالا ما تو رو زشت میکنيم.» دهانش آنقدر به من نزدیک بود که تفش میپاشید روی گردنم. بوی آبجو از دهانش میزد بیرون. داشتم توی آینه نگاهش میکردم که یک تکه زغال را روی صورتم میمالید. بهزمزمه گفت «چه زندگی وحشتناکی.»
صفحه ۱۱
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید