کتاب داستان هایی برای شب و چند تایی برای روز
زن با یک بغل کتاب از کتاب فروشی بر میگردد. همه را می خواند. طی چند هفته، به سرعت و یکی یکی. اما وقتی کتاب آخر را باز میکند، اخم هایش میرود.
همه صفحات کتاب سفید است.
تک تک صفحات.
زن کتاب را بر می دارد و می برد و به کتابفروشی، اما مدیر کتاب فروشی حاضر نیست کتاب را پس بگیرد.
مدیر میگوید، ببین خانم روی کتاب نوشته، این کتاب هیچ نوشته ای ندارد فروشنده حاضر نیست تسلیم شود. زن با عصبانیت بیرون میرود. کتاب را پرت میکند توی سطل آشغال. چند روز بعد میبیند مردی آن کتاب را در مترو میخواند. عصبانی می شود توی واگن پر از مسافر داد میزند.
تو همانی که امشب در رؤیا خواهم دیدش
یادداشتی بر کتاب «تو مثل من فردا دنیا آمدی: نامهنگاریها (۱۹۲۲-۱۹۳۶)، نویسندگان: مارینا تسوتایوا، بوریس پاسترناک، راینر ماریا ریلکه»
کجا رفتهاند آن روزهای خوش؟
معرفی نمایشنامهی روزهای خوش نوشتهی ساموئل بکت
در میان هیچ
مروری بر کتاب سفر زمستانی نوشتهی املی نوتومب