کتاب گشتی در موزه کمونیسم کتابی است از زبان حیوانات در باب اوضاع کشورهایی چون رومانی، آلبانی، آلمان شرقی، لهستان، بلغارستان، چک و مجارستان و احوال مردمانشان بعد از سرنگونی کمونیسم. داستانهای این کتاب «زیسته» شدهاند و همین حقیقت به روایات روح میبخشد و خواننده را درگیر گذشتهای نه چندان دور میکند.
گشتی در موزه کمونیسم
متاسفانه این کتاب موجود نیست
گشتی در موزه کمونیسم
درباره اثر
کتاب گشتی در موزهی کمونیسم به قلم اسلاونکا دراکولیچ، نویسندهی معاصر کرواتی، در سال 2011 منتشر شد. اثر مشتمل بر هشت داستان کوتاه است که از زبان حیواناتی چون موش، خوک، سگ و خرس روایت میشود و از این جهت زبانی تمثیلی دارد. نویسنده با نمایشِ برشی از زندگی، ماجرای اروپای شرقی در زمان سلطهی کمونیسم و بعد از آن را از زاویهی دید این موجودات شرح میدهد و با ایجاد فاصله میان راوی (یک حیوان) و روایت (داستانی انسانی) بیشتر بر فاجعهی کمونیسم تأکید میکند. کتاب به همت نشر هنوز و نشر ماهی به فارسی منتشر شده است.
خلاصهای از چند داستان
راوی داستان نخست موشِ کتابخوانی به نام بهومیل است که در موزهای در کشور چک لابهلای قفسهای زندگی میکند و با مرور گذشتهی این کشور در زمان کمونیسم، به خاطرات آن روزگار دوباره جان میبخشد. موشِ راهنما با بازدید از بخشهای مختلف موزه از جمله اتاق کلاس، مغازه، سینما و اتاق بازجوییْ خاطراتی را از کیفیت زندگی انسانها در آن موقعیتهای مکانی بیان میکند. از نظر بهومیل اتاق بازجویی مهمترین بخش موزه به شمار میرود، چراکه «نماد قدرت مطلق است. در چنین اتاقهایی مردم را وادار میکردند نه تنها به دیگران، بلکه به خودشان هم خیانت کنند. از سوی دیگر، این سرنوشت تعداد نسبتاً معدودی از مردم بود. اگر به چیز دیگری که این جا نمایش داده نشده فکر کنید چه میگویید. فکرش را بکنید که چطور صدها میلیون نفر از مردم طوری زندگی میکردند که انگار یک اتاق بازجویی در مغزشان جاسازی شده. اتاقی که نمیشد به چشم دید، ولی واقعا در سرشان بود. شاید فکر کنید بازم دارم غلو میکنم. ولی چیزی که من از آن حرف میزنم خودسانسوری است. یعنی موقعیتی که در آن خودِ آدم بازجوی خودش میشود؛ درست نقطهی مقابل آزادی.»[1]
راوی با اشاره به وقایع مختلفی از جمله عادیسازی روابط، انقلاب مخملی و نام بردن از اشخاصی چون سولژنیتسین، آنتونین نووونتی و واتسلاو هاول کنجکاوی خواننده را برمیانگیزد. در واقع این اشاراتِ گذرا به اشخاص و رخدادهای تاریخی برای خوانندهی ناآشنا با تاریخ، پیشزمینهای مختصر و بیتکلفی فراهم میکند و برای خوانندهی آشنا با تاریخ، همراهیِ تاریخ با تخیلْ خوانشی لذتبخش به ارمغان میآورد.
در تمامی داستانها چنین الگویی وجود دارد که نویسنده با اشاره یا با توضیحی گاه کوتاه و گاه مفصل دربارهی وقایع تاریخی، اشخاص مهم و حاکمان دیکتاتور به داستانهایش رنگی حقیقی و تاریخی میبخشد. استفاده از گزارهها و حقایق واقعی، بخش جداییناپذیر داستانهای کتاب است که موجب نزدیکی بیشتر انسانِ امروزی به انسان آن دوران میشود.
داستان دوم از زبان طوطیِ سخنگوی مارشال تیتو، کوکی، روایت میشود. کوکی در اقامتگاه تابستانی رئیسجمهور کرواسی واقع در جزیرهی بریونی زندگی میکند؛ اقامتگاهی که روزگاری محل زندگی مارشال، رئیسجمهور کمونیستِ یوگوسلاوی، بود.
لازم است برای فهم بهتر داستان، شرحی مختصر در باب شکلگیری و فروپاشی این کشور ارائه دهیم. بعد از جنگ جهانی اول در سال 1918 سه کشور صربستان، اسلوونی و کرواسی تحت عنوان پادشاهی صربستان-اسلوونی-کرواسی موجودیت سیاسی یافتند که این عنوان در 1929 به یوگوسلاوی (اسلاوهای جنوب) تغییر یافت که نخستین پادشاهش پتر یکم نام داشت. در خلال جنگ جهانی دوم جنبش پارتیزانهای یوگوسلاو با نام جمهوری فدرال دموکرات یوگوسلاوی اعلام موجودیت کرد و چون پتر دوم در تبعید به سر میبرد، ناگزیر آن را پذیرفت. یک سال بعد از جنگ با قدرت گرفتن یوسپ بروز تیتو، دولتی کمونیستی با عنوان جمهوری فدرال سوسیالیستی یوگوسلاوی تشکیل شد که تا زمان مرگ تیتو در رأس قدرت بود. تا اینکه در دههی 90 موجبات تجزیهی آن بهتدریج فراهم شد. «فروپاشی یوگسلاوی با درگیریها و چندین جنگ همراه بود، جنگ استقلال کرواسی میان سالهای ۱۹۹۱تا ۱۹۹۵، جنگ بوسنی ۱۹۹۲–۱۹۹۵ و جنگ کوزوو در ۱۹۹۸. سرانجام یوگسلاوی به هفت کشور مستقل تبدیل شد.»[2]
طوطی از خصوصیات اخلاقی و ظاهری مارشال میگوید؛ مثلاً اینکه او عاشق مٌد و زنان بود، با افراد شاخصی در صنعت سینما و عرصهی سیاست در رفتوآمد بود و هفت زن و نوزده بچه داشت. در این داستان بیشتر به خلقیات مارشال پرداخته میشود تا به اوضاع مردم. کوکی با تحلیل شخصیت تیتو و سرگرمیهایش، تصور چگونگی زندگی مردم را به قوهی تخیل خواننده وامیگذارد؛ تصوری که چندان دشوار نیست.
از دید راوی شرایط کرواسیِ امروز که تحت لوای دموکراسی است، تفاوت چندانی با یوگوسلاویِ کمونیستی ندارد؛ فساد همچنان در لباسی نو در جریان است و کمونیستهای اسبق، حالْ ناسیونالیست شدهاند. کوکی همان پرندهی کوچکی است که خاطرات خوشش را در قفس یوگوسلاوی جاگذاشته است و با لحنی نقادانه از دموکراسی در کرواسی صحبت میکند. «به نظر کوکی در واقع وقتی قدرت مطلق دستت باشه همچین مرضی میگیری. ولی تناقض همچین قدرتی در اینه که نه تنها قوهی قضاوتت، بلکه تصویری که از خودت داری رو هم مخدوش میکنه. دیگه کمکم فکر میکنی که زندگی جاودانی فقط یه استعاره نیست؛ سعی میکنی اون استعاره رو واقعیت زندگیت کنی!»[3]
برای به رقص درآوردن خرسها زیر پایشان ذغال گداخته میریختند تا آن حیوانات بیزبان مجبور شوند روی دو پا بایستند و از درد و سوزش خودشان را تکان دهند و این عمل خشونتآمیز در نظر تماشاچیانْ «رقص» محسوب میشد؛ رقصی فوقالعاده خندهدار. در حقیقت دردِ یکی موجب سرمستی دیگری میشد. اینْ ماجرای زندگی دردناکِ توشو خرسه، راوی داستان سوم، است. توشو در کشور بلغارستان در پارکی نزدیکیِ بلتیسا سکونت دارد، اما در گذشته معروفترین خرس کشور بود؛ خرسی رقاص که با آنجل زندگی میکرد. این داستان دلنوشته و دردودلی بین یک حیوان و انسان است. توشو به شرح زندگی خفتبارش میپردازد و از انسانها دلخور است، البته درنهایت با مرور اوضاع قدیم به این نتیجه میرسد که «حقیقت ساده این بود که رهبران سوسیالیست نمیتوانستند به ما حیوانات توجهی کنند، چون به انسانها هم توجهی نمیکردند. حیوان و انسانها به چشم آنها یکی بود.»[4]
در شرایط بغرنجی که هزاران پیر و جوان گرسنه میماندند و شکنجه و زندانی میشدند، طبیعی بود که حیوانات و مصائب آنها ابداً به چشم نمیآمد. از نظر توشه بلغارهای زمان کمونیسم در انفعال و سرسپردگی مطلق بودند؛ انفعالی که سببش ترس و وحشت از مرگ نبود، بلکه علتش این بود که به ذهنشان هم خطور نمیکرد که کاری بکنند! مثل پرندهای که آنقدر به قفسش خو گرفته که هرگز فکر فرار به سرش نمیزند. گلایهی دیگر توشو از نوجوانهای امروزی است که هیچ اطلاع و تصوری از آن دوران سیاه ندارند، گویی که هرگز وجود نداشته است. داستان قاب و روایتی فرعی هم دارد که در آن توشو زندگی دختر ژیکوف را در قالب داستان پریان تعریف میکند.
«دیوار برلین (به آلمانی: Berliner Mauer) نام دیواری به طول ۱۵۵ کیلومتر و به ارتفاع 6/3 متر بود که توسط جمهوری دموکراتیک آلمان (آلمان شرقی) ساخته شد. این دیوار در سالهای ۱۹۶۱ تا ۱۹۸۹ بهمدت ۲۸ سال شهر برلین را به دو منطقهی شرقی و غربی تقسیم کرده بود. این دیوار اصلیترین نماد جنگ سرد بود که به پردهی آهنین نیز مشهور شد و سرانجام در سال ۱۹۸۹ فرو ریخت که پایانی بر حکومت جمهوری دموکراتیک آلمان و همچنین جنگ سرد بود.»[5] موش کور یا تیلمن که راوی داستان پنجم است که در آلمانِ بدون دیوار زندگی میکند و روایت ساختن و تخریب آن را از زبان مادربزرگ و قدیمیترها شنیده است و حال از زوایهی دید یک موش کور آن را برای مخاطبش بازگو میکند.
تیلمن ساخت چنین مرز و دیوار عظیمی را بیشتر افسانه میداند تا تاریخ؛ افسانهای که هزاران انسان برای عبور یا بهتر بگویم «فرار» از آن به دست شتازی[6] کشته و دستگیر شدند. راوی در ادامه علت این فرار پرخطر و دشوار را جویا میشود و پاسخش را در یک کلمه مییابد: موز! بله، درست شنیدید، موز. ظاهراً غربیها از این نعمت لذیذ برخوردار بودند، اما در آلمان دموکرات آدمی رنگ چنین میوهای را نمیدید. طبق مطالعات تیلمن انسانهای سمت شرقی دچار نوعی طاعون بودند؛ طاعونی به اسم سوسیالیسم.
«روشن است که آن زمان یا میتوانستند موز داشته باشند یا سوسیالیسم؛ یعنی این دوتا با هم سر سازگاری نداشتند و یک جا سبز نمیشدند. ولی آخر این سوسیالیسم دیگر چی بود؟ از خودم پرسیدم: یعنی یک نوع خوراکی دیگر بود؟ ولی بنابر منابعی که در دسترسم بود، خیلی زود به این نتیجه رسیدم که سوسیالیسم قطعاً خوراکی نبوده، بلکه یک جور مریضی یا طاعون بوده که نمیگذاشته روی زمینهای طرف شرقیِ دیوار موز رشد کنه.»[7]
کمونیسم یا طاعون؟
دراکولیچ در این هشت داستان، روایاتی همجنس و مشابه را با زبانی گیرا و ساده کنار هم قرار داده است؛ روایاتی از زندگی انسانهای قرن بیستم که تحت نظارت ساختاری توتالیتر میزیستند. بعد از اتمام جنگ جهانی دوم و شکست مفتضح نازیها از متفقین، چهرهی جهان برای همیشه تغییر یافت و با شروع جنگ سرد بین دو بلوک شرق[8] و غرب تنش و ناآرامی بار دیگر اوج گرفت. تمامی کشورهای اروپای شرقی از یک آبشخور سیاسی تغذیه میشدند و آن کمونیسم بود. در حقیقت این جوامع سعی داشتند ساختاری اقتصادی- فلسفی را در چارچوبی اجتماعی- سیاسی بگنجانند و برای این کار متوسل به اعمال زور شدند. در کشورهای عضو پیمان ورشو زندگی تقریباً به یک شکل جریان داشت. «ساختار قدرت توتالیتر شبیه خانهای است که با ورق درست کرده باشی. همه میدانیم که اگر بخواهی یکی از این ورقها را بیرون بکشی باید خیلی حواست را جمع کنی. ولی عجیب اینجاست که بیرون کشیدن یکی از ورقهایی که بالای این ساختار است از همه سختتر است؛ بیرون کشیدن این ورق یعنی کودتا.»[9]
دیکتاتوری روی کار میآمد و با برنامههای مختلفی از جمله اسکان مجدد، سازوکار اقتصادی جدید یا نِم، کشتار گدانسک و غیره مردمش را گرفتارِ بیخانمانی، اسارت، گرسنگی و بیماری میکرد. برای مثال در برنامهی اسکان مجددِ نیکلای چائوشسکو خانهی هزاران رومانیایی تخریب شد و آنها به ساختمانهای خاکستریرنگ نوساز منتقل شدند.
در تمامی داستانها راوی خاطره یا گزارشی قدیمی دربارهی افراد سرنوشتساز کشورش تعریف میکند و با شرح اعمال و شخصیت آن حاکمان بار دیگر به ایشان تجسد میبخشد. نویسنده در باب کسانی چون نووونتی، تیتو، ژیکوف، چائوشسکو، هونکر، هاول و یانوش کادار صحبت میکند. در حقیقت این داستانها پر از اسامی اشخاص از دبیرکل گرفته تا نویسنده و پر از اشاراتی به مهمترین وقایع تاریخی است که آن را به شکل دایرهالمعارفی مختصر و در قالب داستان درمیآورد.
از دیگر وجوه شباهت داستانها باید به اسم داشتن حیوانات اشاره کرد که مسمی بودن موجب نزدیکی بیشتر راوی به انسان میشود. برخی از راویان یک همراهِ انسانی دارند، برای مثال بهومیل دوستی به اسم میلنا دارد که خدمتکار موزه است و به موشِ داستان غذا میدهد یا توشو خرسه که دوستی به نام اولینا دارد.
در تمامی روایت طرفِ صحبت راوی، مخاطبی خاص است، اما این مخاطبان همیشه محذوفاند. راویان یا شاید خودِ دراکولیچ گلهای از نسل جوان امروزی دارند و آن فراموش کردن گذشتهشان است؛ گذشتهای که میلیونها انسان را در خاک کرد. «در این اردوگاههای کار اجباری که اکثراً در تندراهای یخبسته سیبری بودند، زندانیان عین برگ درخت زمین میریختند و میمردند و از دید من دلیلش هم این بود که آنجا هیچ گولاشی نبود که بخوری. حالا گولاش بخورد توی سرشان، ظاهراً یک لقمه نان کپکزده هم به زور پیدا میشده! در واقع میشود محض خاطر این کتاب هم که شده گولاگ را جایی تعریف کرد که در آن باید از زیر سنگ غذا پیدا میکردی.»[10]
بخشهایی از کتاب
«استاد پرلیک میگفت: خاکستری هم طیفهای تیره و روشن زیادی دارد. و بعد از واتسلاو هاول، قهرمان انقلاب مخملی، نقل قول میآوردکه در درون هر کس عملاً مرزی بین ظالم و مظلوم است، چون هر کس به شیوهی خودش هم قربانی این سیستم است و هم حامی آن.»[11]
«انتخاب کردن برای من فعل خیلی مهمی است. من هیچ مشکلی با آزادی ندارم، چون من که در آن دورهی علیالقول غیرانسانی در تاریخ انسان که کمونیسم مینامند زندگی نکردهام.»[12]
«رستگاری از گناهان با مرگ و محکومیت دیگری در تاروپود این جامعه که تا مغز استخوان کاتولیک است، تنیده شده و در مورد ژنرال هم دقیقاً دارند همین باور را پیاده میکنند.»[13]
«فرار کردن، یعنی از قلمرو یک قدرت اعظم به اسم دولت بدون اجازه به قلمرو دیگری مهاجرت کردن، گناهی سنگین بود و مجازاتی شدید داشت.»[14]
«درست است که این روزها فمینیسم دیگر کمی از مد افتاده، ولی هنوز هم لازم است. به کشورهایی که در مرحلهی گذار از نظامهای قدیم به نظامهای جدیدند نگاه کنید، مثلاً همین کشور من. به نظر منی که دانشمند علوم سیاسیام، وقتی کمونیسم در اروپای شرقی سقوط کرد، زنان از همه بیشتر متضرر شدند. با همین چشمهای خودم دیدم که وقتی مخالفان رژیم سابق یکدفعه به قدرت رسیدند، به کلی زنان همراه و همکارشان را فراموش کردند.»[15]
منابع: دراکولیچ، اسلاونکا. 1397، گشتی در موزهی کمونیسم، ترجمهی سما قرایی، تهران: نشر هنوز
[1]- دراکولیچ، 1397: 33
[2]- ویکیپدیا
[3]- دراکولیچ، 1397: 70
[4]- همان، 93
[5]- ویکیپدیا
[6]- وزارت امنیت دولت آلمان شرقی
[7]- دراکولیچ، 1397: 132
[8]- به کشورهای متّحد شوروی و پیمان ورشو که خود را کمونیست مینامیدند، اطلاق میشد.
[9]- دراکولیچ، 1397: 186
[10]- همان، 157
[11]- همان، 23
[12]- همان، 110
[13]- همان، 121
[14]- همان، 127
[15]- همان، 164

در حال حاضر دیدگاهی برای این مقاله ثبت نشده است.