
کتاب غیب شدن ازمی لنوكس
- نباید مدرسه میرفتم. دخترهای همسن من مدرسه نمیرفتند. باید میماندم و در کارهای خانه کمک میکردم، با مادر به دید و بازدید میرفتم. میگفت طولی نمیکشد که تو هم ازدواج کنی. و بعد خانهای از خودت خواهی داشت. میگفت با قیافهای که تو داری. برای همین مرا با خودش میبرد پیش آشنایانش و با هم به مهمانیهای عصرانه و گلف و اجتماعات کلیسایی و این جور جاها میرفتیم و مادر مردهای جوان را به خانه دعوت میکرد. یک زمانی خواستم یک دوره منشیگری بگذرانم. فکر میکردم ماشیننویسیام شاید خوب باشد و میتوانستم تلفن را جواب بدهم، صدای خوبی داشتم، یا به هر حال اینطور فکر میکردم، اما


نویسندهای که با چشمان کودکی به ادبیات نگاه کرد
معرفی کتاب کودک سیمین دانشور نوشتهی فاطمه سرمشقی

عشق میتواند انسان را به دروغهای بزرگی وادار کند
مروری بر نمایشنامهی نوای اسرارآمیز نوشتهی اریک امانوئل اشمیت

قطعهای از اسکریابین اثر عمیق دردناکی بر من گذاشت
معرفی کتاب شبح آلکساندر ولف نوشتهی گایتو گازدانف