کتاب شکار کبک
برف، درختان گز بالای تپه های شنی را...
صدایی میآمد که قدرت نمیشنید. گرگو روبه رو را نگاه کرد. در جاده کسی نبود اما از کنار ساختمان سروکلهی دو نفر پیدا شد که باهم حرف میزدند. قدرت هنوز نه آنها را میدید و نه صدایشان را میشنید. گرگو ماشینی را هـم دید کـه از روبه رو سفیدی برف را میدرید و پیش میآمد؛ همان جا که جادهی خاکی زیر برف پنهان شده بود. ماشین آمد و نزدیک موتور قنبر، کمی دورتر از ایوان، ایستاد. کم کم صدای ماشین با صدای دو نفری که پیاده میآمدند به گوش قدرت رسید. گرگو پارس کرد و قدرت از جا پرید. سیخ و سوزن را زیر پر قالی پنهان کرد. گرگو هنوز پارس میکرد. قدرت دلش هری پایین ریخـت اما سعی کرد خودش را قرص و محکم بگیرد. یک بار دیگر همهی استدلالها و حرفهایی که در ذهن آماده کرده بود، مرور کرد.
صفحه ۸۱
راه فرار برای حیوانات خاکستری
معرفی کتاب کودک فیل نوشتهی پیتر کارناواس
سیکادا؛ از بیگانگی تا رهایی
معرفی کتاب سیکادا نوشتهی شان تن
تو همانی که امشب در رؤیا خواهم دیدش
یادداشتی بر کتاب «تو مثل من فردا دنیا آمدی: نامهنگاریها (۱۹۲۲-۱۹۳۶)، نویسندگان: مارینا تسوتایوا، بوریس پاسترناک، راینر ماریا ریلکه»