کتاب گفتگو در کاتدرال
برمودس سیگاری دیگری در آورده بود. روشنش کرد.پُکی به سیگار زد، دهانش را کمی تنگ کرد، لب زیرینش را به دندانش گزید. به تهسیگار، به دود،به پنجره، به تلهای زباله روی پشتبامهای لیما نگاه کرد.
سرهنگ اسپینا گفت:«میدانم که اگر بخواهی، همانی که من دنبالش هستم.»
صفحه ۷۸
چرا پدرها و پسرها میتوانند گریه کنند؟
معرفی کتاب کودک مردها گریه میکنند نوشتهی جانتی هاولی
سرباز حلبی به ماموریت شبانه میرود
معرفی کتاب کودک سرباز حلبی و هیولای تاریکی نوشته جبار شافعیزاده
بیدارم نکنید، بگذارید همینطور بمیرم!
معرفی کتاب واقعیات قضیهی آقای والدمار همراه با دو نقد ادبی نوشتهی ادگار آلن پو