مهربانی همیشه بازمی‌گردد

مروری بر داستان ممنونم آمو! نوشته‌ی اوگه مورا

فائزه ملاعبداللهی

چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۳

(2 نفر) 5.0

ممنونم آمو!

آمو مشغول پختن یک خوراک خوش‌لعاب قرمز است که بوی آن همه‌ی کوچه و خیابان را برداشته است. قاشق آمو توی قابلمه می‌چرخد و گوجه‌ها و ادویه‌ها خوب با هم مخلوط می‌شوند. کمی از آن می‌چشد و حسابی مزه‌اش را دوست دارد. آمو با خودش می‌گوید: «عجب خوشمزه شده! مطمئنم که خوشمزه‌تر از شام امشب به عمرم نخورده‌ام.»[1] بعد هم قاشقش را کناری می‌گذارد و می‌رود کمی کتاب بخواند. اما انگار این خوراک خوشمزه فقط دل آمو را نبرده بود. بوی خوب خوراک از خانه بیرون رفته و تمام ساختمان و خیابان را پر کرده. انگار که همسایه‌ها و دوستان آمو تاب این بوی خوشمزه را ندارند و یکی‌یکی به سراغ آمو می‌آیند و در می‌زنند.

«تق‌تق! یک نفر پشت در بود.»[2] یک پسربچه همراه با ماشین مسابقه‌‌اش آمده بود و می‌گفت که بوی غذا به مشامش خورده و حسابی هوس کرده. «آمو لحظه‌ای به فکر فرو رفت. خوراکش را نگه داشته بود برای وقت شام، اما زیاد درست کرده بود و اگر غذایش را تقسیم می‌کرد به جایی بر نمی‌خورد.»[3] پس از درون قابلمه‌ی تپلی‌اش یک ملاقه خوراک می‌ریزد و به پسر می‌دهد. پسربچه هم حسابی خوشحال و راضی کاسه‌ی خوراک را می‌گیرد و می‌گوید: «ممنونم آمو!»[4] و می‌رود.

آمو دوباره به سراغ کتاب خواندن می‌رود، اما بوی خوراک خوشمزه هم‌چنان دارد می‌چرخد. پس دوباره صدای تق‌تق! می‌آید و آمو به سراغ در می‌رود. این بار خانم پلیس پشت در بود! آمو متعجب از او سوال می‌کند که چه اتفاقی افتاده است. خانم پلیس می‌گوید: «آن طرف خیابان سر پستم بودم که خوشمزه‌ترین بوی دنیا به دماغم خورد. بوی چیست؟»[5] آمو هم جواب می‌دهد که بوی خوراک خوش‌لعاب است و یک ملاقه‌ی دیگر از آن را برای خانم پلیس توی کاسه می‌ریزد. خانم پلیس می‌گوید: «ممنونم آمو!»[6] و راهش را می‌گیرد و می‌رود.

آمو دیگر مطمئن شده بود که بوی خوراکش دارد همه‌ی محل را بر‌می‌دارد و همین‌طور هم شد! همه‌ی افراد محل یکی‌یکی می‌آمدند پشت در و تق‌تق! به در می‌زند. آمو هم از سر مهربانی ملاقه‌ای خوراک از قابلمه‌ی بزرگ و تپلی‌اش برایشان می‌کشید و راهی‌شان می‌کرد. وقتی همه‌ی اهل محل از هنرمند، خواننده، شهردار، پلیس، کارگر ساختمان و... آمدند و خوراکشان را گرفتند، آمو ماند و قابلمه‌ی خالی خوراک! دیگر حتی یک ملاقه خوراک هم باقی نمانده بود. آمو غمگین و ناراحت با قابلمه‌ی خالی پشت میزش نشسته بود که صدای در آمد: تق‌تق! آمو در را باز می‌کند و می‌بیند همه‌ی اهل محل پشت در ایستاده‌اند. او ناراحت و غمگین برایشان می‌گوید که دیگر خوراک تمام شده که پسرکوچولو آستین آمو را می‌کشد و می‌گوید: «برایت چیزی آورده‌ایم.»[7]

هرکس که آن روز به خانه‌ی آمو آمده بود و خوراک گرفته بود، حالا پشت در بود؛ البته این‌بار با دستی پر! یک نفر سالاد آورده بود و دیگری جوجه‌ی کبابی. یک نفر شیرینی آورده بود و یک نفر کارت پستال. با این ‌همه غذا خودشان را در خانه‌ی کوچک آمو جا می‌کنند و دور هم جشن و پایکوبی می‌کنند و شام می‌خورند. حالا «گرچه قابلمه‌ی بزرگ و تپلی آمو خالی بود، اما قلبش پر بود از عشق و شادمانی.»[8]

آمو در زبان نیجریه‌ای به معنی «ملکه» است و در این داستان یک مادربزرگ سیاه‌پوست با موهای سفید، پیراهنی زردرنگ و گوشواره‌هایی بزرگ و طلایی‌ است. تصاویر کتاب به صورت کلاژ است و در آن از رنگ‌ها و طرح‌های مختلف استفاده شده. این داستان در ژانر تخیلی نوشته شده است. این کتاب را نشر پرتقال برای گروه سنی 5+ سال منتشر کرده است. خالق این اثر اوگه مورا، نویسنده و تصویرگر نیجریه‌ای، است.

داستان ممنونم آمو!
تصاویر کتاب ممنونم آمو!...، تصویرگر: اوگه مورا

منابع: مورا، اوگه. 1400، ترجمه‌ی میترا امیری، تهران: نشر پرتقال


[1]- مورا، 1400: 4

[2]- همان: 6

[3]- همان: 11

[4]- همان: 11

[5]- همان: 14

[6]- همان: 16

[7]- همان:31

[8]- همان: 33

دیدگاه ها

در حال حاضر دیدگاهی برای این مقاله ثبت نشده است.

مطالب پیشنهادی

روز بدون پوشک

روز بدون پوشک

معرفی کتاب کودک روز بدون پوشک نوشته‌ی لیز فلچر

همه‌ی این‌ها زندگی من را ساختند

همه‌ی این‌ها زندگی من را ساختند

مروری بر کتاب کودک تکه‌هایی که من شدند نوشته‌ی رنه واتسون

دلهره‌های یک تخم‌مرغِ کوچولو

دلهره‌های یک تخم‌مرغِ کوچولو

معرفی کتاب کودک هامپتی دامپتی نوشته‌ی دن سنتت

کتاب های پیشنهادی