رمان بن بست روایت زندگی دو نوجوان در قالب دوست است. دو نوجوان که با تمام تفاوتهایشان به دنبال هدفی مشترک یعنی پیدا کردن پدرانشان هستند. یکی از این نوجوانها پسری قلدر است که تنها یک شانس برای اخراج نشدن از مدرسه دارد و دیگری پسری مبتلا به سندروم دان است که برخلاف تصور مخاطب قرار است جریان رمان را در دست بگیرد و باعث تغییراتی ژرف در دوستش و مخاطبان کتاب شود.
دو نوجوان، دو جهان متفاوت؛ یک جستوجوی مشترک
کتاب بن بست داستانی سرگرمکننده و دلگرمکننده است. در این کتاب دو شخصیت اصلی وجود دارد: «بیلی دی» که در کلاسهای ویژه درس میخواند — هرچند خودش میگوید «خاص» نیست — و «دِین»، قلدر مدرسه که خودش هم نمیداند دقیقاً قلدر است تا وقتی کسی این را به او گوشزد میکند. تنها چیزی که میداند این است که باید خارش کف دستش را آرام کند، و راهش برای این کار مشتزدن به کسی است. پس او کسی را انتخاب میکند که اعصابش را خرد کرده، حتی اگر دلیلش خیلی کوچک باشد.
در یکی از ساعاتی که دین درحال پرخاشگری در خیابان است سروکلهی بیلی دی پیدا میشود و علیرغم میل ابتدایی دین تا انتهای رمان در زندگی او باقی میماند، چون خیلی زود مشخص میشود تنها عاملی که باعث میشود دین از مدرسه اخراج نمیشود مراقبت از بیلی دی است.
دِین با مادر مجردش زندگی میکند و دیوارهای آشپزخانهشان پر از بلیتهای بختآزمایی برندهای است که داخل قاب گذاشته شدهاند.
او زندگی را با یک فکر ادامه میدهد: «اگر ماشین داشته باشم، همهچیز بهتر میشود.»
او هدف و انگیزهای جز داشتن یک ماشین ندارد و همین موضوع او را افسرده کرده است. دوستان زیادی هم ندارد چون همه از او میترسند. در ذهنش این فکر تکرار میشود که زندگیاش میتوانست بسیار بهتر باشد، اگر مادرش فقط این بلیتهای برنده را نقد میکرد ـ کاری که او هرگز حاضر به انجامش نیست.
تا قبل از ورود بیلی دی به زندگیاش، دِین مثل آدمیسرگردان بیهدف پرسه میزد. اولین ملاقاتشان شاید فقط یک ثانیه طول کشید، اما کمکم رابطهای میانشان شکل میگیرد که بسیار عمیقتر و پایدارتر از هر دوستی گذشتهی آنهاست.
بیلی دی چنان شخصیت صمیمی و واقعیای دارد که نمیشود دوستش نداشت؛ با اطلس سنگینی که همیشه همراهش است، سماجتش، استعدادش در «اخاذیِ ناخواسته» و تواناییاش در نرم کردن رفتار دِین. او همیشه باید آخرین حرف را بزند و باعث میشود دِین به این فکر کند که واقعاً چه کسی است و چرا آنطور رفتار میکند؟
دین قهرمان کامل نیست و بیلی دی هم قربانی بینقص نیست؛ لَنگ به اندازهی کافی استادانه شخصیتها را میسازد تا هر دو کاملاً واقعی و چندبعدی باشند. هر دو شخصیت میتوانند شما را بخندانند، خوشحال یا خشمگین کنند و خواننده بین دوست داشتن یا دوست نداشتنشان در نوسان است (به ویژه در انتهای داستان، که بحثهای زیادی بین آنها رخ میدهد). با گذر زمان، این دو پسر دوستان واقعی میشوند، چرا که هر دو دنبال پدر گم شده شان میگردند و در نهایت به جستجوی گم شده شان میروند.
چرا باید این کتاب را بخوانیم؟
«دِین» یک نوجوان قلدر است که از فقر و فقدان پدر رنج میبرد؛ «بیلی دی» اما پسری با سندروم دان است که به رغم معلولیت، عزم دارد پدر گمشدهاش را پیدا کند. این تفاوت شدید شرایط باعث میشود که داستان برخلاف کلیشههای رایج، سراغ دو «جور» نوجوان متفاوت برود.
پس آنچه این دو را به هم پیوند میدهد فقدان پدر، احساس طردشدگی، نیاز به پذیرش است که عمق داستان را شکل میدهد و بیان میکند که علیرغم تفاوتها، انسانها میتوانند در خط سرنوشت اشتراک داشته باشند.
با همین رویکرد است که کتاب به موضوع مهم و حساس «قلدری» میپردازد، اما نه به شکل سانتیمانتال یا نصیحتآمیز؛ شخصیتها عینی و واقعیاند و مشکلات و خشمشان بهطور مؤثر و صادقانه تصویر شده است.
بالاتر اشاره شد که «بیلی دی» صرفاً یک «قربانی» نیست؛ او با وجود داشتن سندروم دان، باهوش، با اراده و مستقل تصویر میشود؛ یعنی داستانی دارد فراتر از معلولیتش.
رابطهی بین دِین و بیلی — اگرچه با زور و فشار شروع میشود — به تدریج تبدیل به دوستی واقعی میشود که در آن هر دو چیزهایی درباره خودشان و زندگی میآموزند. دِین یاد میگیرد که خشونت و قضاوت زودهنگام صرفاً پاسخ نیستند، و بیلی هم در فرآیند جستوجوی پدرش، استقلال و اعتماد به نفس خود را تقویت میکند.
این تحول نه به شکلی ایدئالیزهشده، بلکه با تمام زخمها، اشتباهات و ضعفهای شخصیتها روایت شده — چیزی که غالباً در ادبیات نوجوان دیده نمیشود.
بخش «جستوجوی پدر» با استفاده از اطلس، معماها و سرنخها، ساختاری دارد که هم به ماجرایی جذاب تبدیل میشود و هم فرصتی برای تأمل درباره هویت، خانواده و جایگاه فرد در جامعه ایجاد میکند.
پس رمان ترکیبی است از واقعگرایی اجتماعی، تنش روانی، روابط انسانی پیچیده، و حتی رگههایی از عشق — که همه با هم، خواننده را در مسیر داستان نگه میدارند و امکان همذاتپنداری ایجاد میکنند.
نویسنده با مهارت نشان میدهد که قلدری و خشونت «راهحل» نیستند و برچسبزدن به انسانها (با معلولیت، با سختی، با تنوع) چقدر ظالمانه و خفهکننده است. و تمامیاین رویکردها کتاب را خواندنی میکنند.
بخشی از کتاب
مسیر مدرسه خیلی سرراست بود- سه تا پیچ و بعد هم رد شدن از توی زمین بیسبال- بنابراین فهمیدن اینکه داشت دنبالم میآمد کار سختی نبود. خیابان خودمان را رد کرده بودم که او را با آن قوز عجیب در پیاده روی مقابل دیدم. سرش را پایین انداخته بود و صاف فقط زمین را نگاه میکرد . طوری روی قدمهایش تمرکز کرده بود که اگر میانبر نزده بودم به هیچ وجه نمیفهمیدم در تعقیبم بود.
بعضی صبحها که دیرم میشد میانبر میزدم و از بین خانههایی میرفتم که میان باغهای گل بودند. همهی آن خانهها درهای پشتی داشتند که به حیاطی با سنگفرش آجری باز میشدند. و مسیری زیزاگ مانند که با گلهای مختلف محاصره شده بود. با گلها خیلی میانهای نداشتم اما دیدن باغهای گل باعث میشد بفهمم هنوز در محلهمان طبیعت دست نخورده وجود داشت، از آن جاهای رمانتیک که به درد دختر و پسرهای عاشق میخورد. بدبختی این بود من هیچ دختری را نمیشناختم که به درد چنین طبیعتی بخورد.
درباره نویسنده
ارین جیدلنگ سالها به عنوان خبرنگار فعالیت کرده و همین تجربهی مواجهه با واقعیتها، مسائل اجتماعی و دغدغههای روزمره باعث شده آثارش ـ مخصوصاً رمانهای نوجوانانه ـ رنگی از واقعگرایی، تحلیل اجتماعی و احساسات عمیق داشته باشند.
او در منطقهای روستایی در شمال ایلینوی (کنار رودخانه میسیسیپی) بزرگ شده و تنها فرزند خانواده بوده است؛ این تنهایی کودکی شاید یکی از علل رو آوردن او به تخیل و بعدها نویسندگی باشد. او برنده جایزه کتاب جوانان فریدولین در آلمان و مدال ساکارا در ژاپن است.
درباره مترجم
کیوان عبیدی آشتیانی مترجم و شناختهشدهی در حوزه ادبیات کودک و نوجوان است
او نزدیک به ۵۰ اثر ترجمهشده از زبان انگلیسی به فارسی دارد — رمانها و داستانهایی که طیف وسیعی از کودکان تا نوجوانان را مخاطب قرار میدهند.
و موفق به کسب جوایز متعددی از جمله جایزه کتاب سال، جایزه کتاب فصل، جایزه پروین اعتصامی، دوبار دریافت دیپلم افتخار از دفتر بین المللی کتاب برای نسل جوان، IBBY و ....شده است.
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریدر حال حاضر دیدگاهی برای این مقاله ثبت نشده است.